آقا کیان با نام پرشکوه محمد کیان پا به دنیا گذاشت
سلام من اومدم من اومدم تا با لبخند و گریه هام زندگی پدر و مادرم و قشنگ کنم راستش دقیقا روز 17 اسفند بود که صبح زود به بیمارستان الغدیر رفتیم من که راستش نمی دو نستم می خوام بیام آخه با هام هماهنگ نکرده بودند همون روز دکتر در خونه کوچولوی منو زدو من متولد شدم . دل تو دلم نبود تا که مامانمو دیدمو اونم با دیدن من لبخند شادی وصف نشدی رو بهم هدیه کرد و بعدشم که بابا جون و بابا کمال و مامان رقیه و مامان مرضیه رو با هم دیدم و کلی براشون ناز کردم و این داستان ادامه دارد... &nb...
نویسنده :
بابا کمال و مامان آتنا
12:22




